
تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. من خیلی سعی کردم که این متن شروع بهتری داشته باشد، مثلاً یک شروع آرامی داشته باشد که تو از دور می آیی و من همینطور که نگاهت می کنم... بی خیال!
تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. نمی دانم قبل از تو چه کوفتی می کشیدم، شاید نیتروژن یا حتی شاید دی اکسید کربن. اما حالا که هستی، تو را نفس می کشم.
تو یک آدمِ روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. من باز هم دارم تلاش می کنم تا این متن آرام پیش برود اما باور کن بی خیال! تو یک آدم روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. یعنی هر چقدر هم که بخواهی آرام و بی صدا از کنارش بگذری، پاچه ات را می گیرد این سگِ هار!
تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. شراب قرمز. من همچنان در تلاشم برای آرام کردن این متن، ولی باز هم بی خیال! تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. دو پیک از چشمانت می زنم، یک پیک از دستانت. ته پیکِ خنده هایت مستم می کند!
تو یک فندک زیپوی بنفشی. این قصه خیالِ آرام شدن ندارد. تو یک فندک زیپوی بنفشی، که کسی به کسی اتفاقی، کادو اش می دهد. بوی بنزین ات مستم می کند!
تقصیر من نیست که با آرامش نمی توانم بنویسمت. تو تلفیقی از بنزین و شراب و اکسیژن خالصی، که برای انفجار یک شاعر کافیست!
هفت اقلیم خدا را اگر بگردی چون تو کثافتی را نمی توان یافت که حافظ چهار قبظه تاییدش کنه.گاهی گمان می کنم که حافظ هم لبهایت را گاز گرفته یا سگ لبهایت او را گاز گرفته.مگر می شود که حافظ بی لبای تو این شعرها را گفته باشد.روانی چکارش کرده ای؟؟
نویسنده : صاحاب دویست و شیش نقره ای (ابی)
باز هم یک نویسنده جدید - تو وب مو زنگزده ها
--------------------------------------------------------------------------------
این نوشته مال ابی عزیز پایه ترین دوست موزنگزده است!دوست دوران نو نهالی و نوجوانی و جوانی و احتمالاً میانسالی و پیری اش!
تقدیم به مصی عزیز
من با تمام بچگي ام زير يک پتو
توي حياط خلوت و ديوان شاملو
مردي کنار پنجره در انتظار من
وامانده در عقده ي ديدار تا گلو
در کوچه هاي سمي اين شهر گم شدن
بين تمام خاطره ها؛ گنگ، مو به مو
اينجا،کنار اين اتوبان مرد ميشوم
تنها ترانه ميکشدم سمت نامجو
من در پي دليل: چرا دوست دارمت؟!
تو با ترانه هاي جهان گرم گفت و گو
مست از نگاه بالغه اي منگ ميشوي
گم ميکنم تمام خودم را درون او
من بغض ميکنم و تو انبوه ميشوي
ناچار بين خاطره سرگرم جستجو
در خاطرات من همه ي زخم ها يکي است
مثل درختهاي خزان خورده هلو
مثل قمار زندگي ام با تمام تو
يک شاه زخم خورده بازنده از دولو
تو با گذشت خاطره ها مرد ميشوي
من در تمام بچگي ام زير يک پتو
~مو زنگزده بانو
------------------------------------------------------------------
سلام
ببخشيد که انقدر سر زده و يهويي اومدم، راستش به دليل قرابت اسمي و لطفي که آقاي مو زنگزده ي عزيز به من حقير داشتن تونستم اين پست رو تو وبلاگشون بذارم!
من بانو موزنگزده هستم و نوشته هام کاملان زنانه است.
و اينکه يه عذر خواهي به آقاي موزنگزده عزيز بدهکارم بخاطر روزهايي که بايد وبلاگ رو به روز ميکردم و تنبلي کردم شرمنده، قول ميدم از اين به بعد دختر خوبي باشم البته اگه نظر همه براي بودنم و نوشته هام مثبت بود.
¨¨¨
هنوز سنداي اون روزم تموم نشده بود، اس ام اس داد:کارم تموم شد کجا بيام؟
اس ام اس دادم: بيا پيچ شمرون دنبال من
– چَش
با هزار دل آشوبه کارهام رو جمع کردم و حسابدار ارشد شرکت که رفت اتاق بمب خورده ام رو همونجور ول کردم و دويدم به طرف در.
سر کوچه ايستاده بود و لبخند هميشگي اش بهم فهموند که بازم دير کردم!
+کجا بريم آقا؟
-گشنمه بريم نهار بخوريم(مکث) بريم پدر خوب؟
+اين طرفا نميشناسم...
_صبر کن زنگ ميزنم 118
_سلام خانوم تلفن پدر خوب رو ميخواستم نزديک طالقاني(جواب خانم)
-يعني نميتونيد سرچ کنيد؟(پاسخگوي شماره221:با تشکر از تماس شما)!!!!
+اتوبوس سوار شيم بريم وليعصر اونجا يه چيزي بخوريم؟
ايستاد کنار قسمت خانم ها - منم ايستام کنار قسمت آقايون و ميله رو گرفتم
-برهوته اينجا. هيچي نداره. اگه يکي هم مغازه بزنه نميگيره، بدبخت تک و تنهاست هيشکي ازش خريد نميکنه!
دست ميکشيد رو ميله و قربون صدقه ام مي رفت، سکوت کرد و با تعجب به ميله نگاه کرد زير لب گفت: داشتم ميله رو ناز ميکردم!
+حتماً اون نازتره...
_گشنه، تشنه مارو تا اينجا کشوندي؛ ديروزم که منو زدي خوب معلومه آدم اشتباه ميکنه ديگه!
+عيبي نداره ميدونم ميله رو از من بيشتر دوس داري
_ببخشيد ديگه اينکار رو نميکنم(جواب تکراري هميشگي اش که من ازش متنفرم) وليعصره پياده شيم؟
+ديروزم تو حرفات ميگفتي گلي رو با خودت بردي اونجا
_کجا؟ آهان شايد گفتم قلي، بعدشم آدم رو گشنه نگه مي دارن(مثلاً تو دلش بلند فکر ميکرد)
+ ميله رو ناز ميکنه(مثلاً تو دلم بلند حرف مي زدم)
~مو زنگزده بانو
بر عصر رابين هود هاي نو ظهور
كه از فقرا
به ثروتمندان ميبخشند.
~مو زنگزده
---------------------------------------------------
از پنج شنبه(۶بهمن) حراجمون شروع ميشه. شايد وقت نكنم به كسي سر بزنم . بايد ببخشيد
اگر حوصله ي يك متن بلند رو نداريد، باقيشو نخونيد. مرسي
طريقه استفاده از چاه بست:
چاه بست وسيله اي است شبيه يك استوانه با قطر 10 يا 11 سانت متر، گاها قطر دايره ي پايين استوانه از دايره ي بالايي كوچكتر است، دايره ي بالا داراي لبه اي است كه چاه بست را در كاسه ثابت نگه ميدارد. دايره ي پايين داراي يك در (گاهي دو در كه از قطر دايره باز ميشود) است كه وقتي فضولات انساني در آن قرار ميگيرد و روي آن سنگيني مي كند باز ميشود و آن (اَن)ها را به چاه هدايت مي نمايد.ممكن است وزن فضولات به اندازه اي نباشد كه در يا درهاي چاه بست باز شود. لازم به ذكر است شدت جريان شلنگ توالت قادر نيست به اين درگيري ها پايان دهد. از اين رو مجبور ميشويد ضامن سيفون (ترجيحا فلاش تانك ايران) را بكشيد و استرس ناشي از عملي كه در دستشويي خانه ي ميزبان با كلاستان انجام داده ايد- رد كنيد. گاهي آنچنان كار بيخ پيدا مي كند كه رويتان نمي شود با فلاش تانك ايران اسلامي چشم در چشم كنيد. اگر رويتان هم شد، فلاش تانك ايران خانه ي ميزبان خراب است. در اينجا اينكه از ميزبان سوال كنيد كه چرا براي دستشويي خرابشان چاه بست گذاشته اند؛ بي معني است. چراكه ميزبان باكلاس است و شما نيز بسيار با ايشان رو دروايسي داريد. به ناچار دنبال آفتابه دو لولي – دبه اي چيزي ميگرديد و سعي داريد عرق روي پيشاني و پشت كمر و سينه هاي پر آشوبتان را با دستمال توالت پاك كنيد، هرچند كه مشامتان پر شده است از بوي خوش خانه ي يار اما متوجه ميشويد كه نه دبه اي هست... نه آفتابه... نه گلدان گلي...، شاعرانگي را پايان ميدهيد، درگيري تمام نشدني است كه در دستشويي به صدا در مي آيد."اهم...اهم..."ميزبان پشت در است و با شوخي مسخره و منطقه يكي اش بر استرس شما مي افزايد. اصلا به اين هم فكر نميكند كسي كه در اين محل خلوت ميكند شايد بخواهد سر و صدايي هم بكند و بند از معده ناراحتش آزاد كند. بغض ميكنيد جلوي آينه، نه دور از جان شما، خودم را عرض ميكنم. بغض ميكنم و احساس ميكنم با گه خوردنم همه چيز حل ميشود. اما دستي كه به نجاست آلوده شد مي تواند درب چاه بست را هم فشار دهد تا كمي كار رو به راه شود.يك بار ديگر نقشه ي نابتان را مرور ميكنيد و با خيال اينكه سر فرصت مناسب بوسيله شلنگ، نجاسات وارده بر در و ديوار چاه بست را پاك ميكنيد، در را با انگشتي كه چند ساعت قبل لاي دندانتان را با آن پاك كرده بوديد فشار مي دهيد. اما متاسفاته نقشه درست انجام نميشود. در كنده ميشود و به همراه نجاسات به پايين مي رود، صداي قرش فلاش تانك ايران بصدا در مي آبد. گويا اين وسيله كه به دست متخصصين توانمند ايراني در بنگاه هاي زودبازده اقتصادي توليد شده است كمي تاخير دارد. و آب پاكي روي دست و پيراهن و چاه و نجاست جاري ميگردد. اينجا آخر دنيا نيست. اكنون درب و چاه بست و فضولات به هم ساخته اند و باعث گرفتگي عضلات لوله ي سرويس بهداشتي خانه ي ميزبان متمدن شما شده اند.آب و فضولات لب به لب سنگ ايستاده اند. چه عكس تماشايي و جالبي. خيس عرق ميشويد و در باز به صدا در مي آيد."اهم...اهم..."آستين بالا مي زنيد تا كاري براي آبروي خود كنيد. چاه بست را بيرون ميكشيد. و دست چپ را تا آرنج داخل ميكنيد. شما انسان مذهبي هستيد؟با پاي چپ به مستراح ميرويد؟ با دست چپ طهارت ميكنيد؟ اين دست چپ براي راست دست ها نيز با اهميت است. ياد حرف دوست معمارتان مي افتيد كه فاصله ي كاسه تا خميدگي لوله حداقل بايد 50سانتي متر باشد، پس بايد تا كتف برويد داخل. خم تر ميشويد.خم تر. آب به آستين رسيده . جيب سنگين پيراهنتان سبك ميشود. I phone هم متانسب با قيمت دلار بالا كشيده است. بالا. بنزين بالا كشيده است، سيمان بالا كشده است، آهن بالا كشيده است، خانه بالا كشده است، اجاره بالا كشده است، گوشت بالا كشيده است، نان بالا كشده است، آب بالا كشيده است، بالا. آنقدر بالا كه آستين تا خورده يتان هم خيس شده. لعنت مي فرستيد بر پدر و مادر صاحب خانه. بالاخره دست به در ميرسد و از چاه خارجش ميكنيد. قطعا دست چپ شما غريق نجات ماهري است كه همزمان درب چاه بست و همراه اعتباري تحريم شده را با هم نجات مي دهد. "اهم...اهم..."همسرتان پشت در ايستاده و سعي دارد به روشي كه صاحب خانه مستخدمشان را صدا مي كند، شما را با نام فاميل صدا كند تا او نيز باكلاس جلوه كند؛ "مو زنگزده جان؟ چيزي شده؟ بازم قلبت؟" متوجه ميشويد كه كلاس ميهماني بسيار بالاست؟ همسرتان خوب كار كردن معده ي شما را به كم كاري قلبتان تبديل كرده است.جوابي نداريد بدهيد، شايد فكرتان مشغول است، پس همسر آرام به اسم كوچك صدايتان مي كند، "يوسف؟ يوسفم؟" نفس ميكشيد و با لحني آرام اعلام مي كنيد كه خوب هستيد و بزودي خارج ميشويد. چاه و كاسه و سنگ خالي است. آب مي گيريد تا تميز شود. پيراهن را – سنگ را – چاه بست را.درب چاه بست را متصل و به محل اصلي اش باز ميگردانيد.آستينتان را جلوي خشك كن ميگيريد و به خاطر ميسپاريد تا همسرتان را توجيه كنيد از دستشويي خانه ي ميزبان چگونه استفاده كند. نفسي عميق ميكشيد و با اين عمل هواي دستشويي را تصويه (تصفيه نيز درست است) ميكنيد. چشم به جهنمي جديد باز ميكنيد.
~مو زنگزده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افرودیت،الهه عشق
چرا می خواهی نامه برایت بنویسم؟
چرا می خواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزی ست
که برهنه ام می کند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افرودیت،الهه عشق
به جرم وسوسه،
چه طعنه ها که نشنیدی حوا ...!
پس از تو ،
همه تا توانستند آدم شدند ...!!!
چه صادقانه حوا بودی ؛
و چه ریاکارانه آدمیم!
__________________________
افرودیت،الهه عشق
فاحشه بسترش را میبوسد
ورزشکار چهار گوش زمین را
و آخوند قرآنش را...
نان از هر کجا که باشد
مقدس است
باید بوسید .....!
_________________________________
پ.ن: سلام من از دوستان مو زنگ زده هستم و گه گاهی قرار شده اینجا بنویسم...
وبلاگ خودم هم http://aphrodite-goddess.blogfa.com هست سر بزنید خوشحال می شم.
پوشيدن لباس گرم
از سردي آدم ها
بي فايده است
--------------------------------------------------------
اگر حوصله ي يك متن بلند رو نداريد. بقيه ي پست رو نخونيد. لطفا
"استخدام – قسمت اول (توالت عمومي)"
شرايط لازم جهت استخدام:
1-داشتن 5 سال سابقه كار مفيد، يا داشتن حداقل معدل 14، يا داشتن 5 سال ثابقه بسيج فعال
2-ضمانت نامه بانكي، يا چك بانكي، يا سند ملكي، يا معرف از همين جايي كه اومدي استخدام شي
3-عكس پشت سفيد با ريش، نه ريش بزي يا پرفسوري يا سيبيل الاكنگي يا دستمال گردن يا كراوات و موهاي جل زده
4-اولويت با خواهران
- روز قدس كجا ميري؟
+ ميدون قدس
- نماز جمعه رو پس كجا ميخوني؟
+ نميخونيم. ما ميريم خونه خالمون. ميدون قدس
- مگه نماز جمعه واجب نيس؟
+اوستامون ميگف: واجبه. در حضور ولي فقيه. الان وليه فقيه داريم؟
- نداريم؟
+اوستامون ميگفت: نداريم. وليه فقيه نواب اربعه بودن كه شهيد شدن. ديگه نداريم
- اوستاتون نگفت آب نباشه چجوري تيمم ميكني؟
+ نه. خودمون بلد بوديم. آقا اول يه مشت خاك برميداري با دست راست مي پاچي تو صورتت، بعد با دست چپ يه مشت خاك ...
- اونوقت تيمم بدل از غسل چجوريه؟
+ آقا دور از جونتون اول نيت ميكنيد. بعد يه جا كه هنوز خاكي باقي مونده پيدا ميكنيد. سمت خونه ما از اين جاها زياده. خر غلت ديدي تا حالا آقا؟ دست و پاتو موازي هم دراز ميكني از پهلوي راست خر غلت ميزني به پهلوي چپ
- خب. بسه. ببند فاضلابتو.اصول دين بلدي اصلا؟
+اصول دين رو بچه بودم يادم بود، اما اگر بخوايم همه چيزو فاكتور بگيريم، اوستامون گفته: كل عرفان اون چيزيه كه اگر ميدوني بده انجامش ندي
- چرا اومدي اينجا دنبال كا؟
+بي كار بودم آقا. كنار خيابون شورت بساط كرده بودم. دوست دخترم از كارم خجالت ميكشيد. اومدم اينجا دنبال كار. البته دوست دخترم گفته بود كه راضي نيست از توالت نون در بيارم ها. چاره اي نبود
- بهت زنگ ميزنم
+شوخی میکنید؟
- نه. جدی میکنیم
"چقدر زود"
زنده زنده
فراموش ميشوم
---------------------------------------------------------------------------------
به نام خدايي كه نردبان و ستاره را آفريد
سلام ننه
از اين جهت نامه ي دومم را برايتان مينويسم كه نامه ي اولم را بي جواب گذاشتيد. راستش بسيار دلتنگ شده ام. شايد از دلتنگي شما. ميدانم روزگار خوشي نداريد. در جريان رفتن دوستان دور نزديكتان هم هستم. دل تنگتان را ميبوسم مادر. بهتر است به مسائل شيرين تر زندگي فكر كنيد. شنيده ام كارتان از نويسندگي مجله و برنامه هاي تلويزيوني به مجري گري برنامه هاي راديو هم كشيد. خوشحال ميشوم وقتي موفق و پرتلاش ادامه ميدهيد. فردا روزي است كه تنبل ها كار مي كنند(اين جمله مال من نيست). بسيار بسيار عزيزي خانم شهرزاد.
بيشتر موهاي سرم ريخته، از آنچه كه باقي مانده، سياه ها هنوز بيشترند اما شبيه پيرمرد درونم شده ام، ديروز شخصي با اسم "بيبي فيس چروك" صدايم كرد، خنده لاي دندان هاي سفيد و لب سياهم طعم زهر ميداد. تا زير چشم ريش درآورده ام، و پاي چشمم بيشتر از قبل گود رفته و سياه شده، در شغل جديد مجبورم هر روز يا يك روز در ميان ريش هايم را بزنم. اين روزها ديگر عينك موش كوري و صورت استخواني ام با دندان هاي كج و كوله ي بالا و پايين نا هماهنگي خوبي به دست اورده.
راستي هنوز پيراهن گشاد تيره ميپوشم، شلوارهاي گشادتر و تيره تر كه توي تنم زار ميزنه. به قول ابيطالب (Ebi taleb) باسنم هنوز فلته و هيكل لاغرم تو هر لباسي غرق ميشه. چندي پيش از اين بابت تحقير هم شدم، دختري برايم نوشته بود كه" نه تيپ درد بخوري داري، نه قيافه، نه شغل درست درمون، نه تحصيلات عالي، و نه درآمد مناسب..." نه ننه جون، دروغ نگفته بود، حرف دلش بود، چندين بار هم حرف خودش رو تاييد كرد. بگذريم، از اين دوستاني كه به ما لطف دارند كم نبودند و نيستند، يادم هست كه به "مريمي" هم گفته بودي حوصله ام رو نداري، دلخور شدم، اما از اين جت كه چرا به خودم نگفتي و پشت سرم دل شكستي.
دلم ميخواست باز هم با كسي قرار بگذارم، دوشنبه هايي كه آفم، سر ظهر هاي دوشنبه ها را خيلي دوست داشتم، گاهي كافه نادري هم ميرفتم، تنها، با "بوي خوش زن" موافقم، كافه مثل سراي سالمندان شده اما آرامش دهنده است (ننه قسمتي از نامه را سانسور ميكنم، خواستي درگوشي برايت مينويسم) هميشه تصورم از كافه نادري سقف كوتاه و ميز و بار با نوشيدني هاي شبه غير اسلامي بود و صندلي هاي لهستاني پر سر و صدا مثل ميز هاي رنگ و رو رفته و پاركت دست ساز چوبي اش، و مه دود سيگار...، اما نبود. سيگار را بايد در حياط كافه كشيد، سيگار كشيدن را دوست دارم، اما نميكشم، پرسنل كافه پيرمردهاي سبز پوشي هستند كه انعام و دست مزدشان را سر ميزها ميشمارند، گاها با هم ميخندند، گاها به من اخم ميكنند، گاها دختري زيبا رو به رويم مينشيند، چاي مهمانش ميكنم، چايش را خودم ميخورم، چاي اينجا از همه ي كافه هاي شهر ارزان تر است، دستشويي كافه هم داخل حياط است، دستشويي مايع ندارد، طعم ماتيك دختر خيالي زيبا رو زير زبانم زير و رو ميكنم تا از تنهايي ام كم كنم، ل اورال، خوشمزه و گاهي گس،زياد چاي نميخورم تا كارم به جاي باريك نكشد، باريك مثل رگ هاي سرخ سفيدي چشمم جلوي آيينه ي توالت حياط كافه، مادر خودم گفت "هوا كم كم گرد و خاكي – دودي شده، قطره ات رو بردار كه شب از چشم درد ناله نكني"، راستي (راستي رو يك بار ديگه هم نوشتم)، گاهي ناله ميكنم، وقتي چشم هام ميسوزن، نگاه ميكنن، خيره ميشن به صفحه ي موبايلي كه نه خاني توش مياد و نه خاني توش ميره، گه گاه درش ميارم، ميندازمش بيرون، فقط نگاهش ميكنم، فكر بد نكن، بحث دستشويي مال چند خط قبل بود، الان دارم گوشيمو ميگم ننه، يك ماهي هست كه كسي اشتباها هم شمارمو نگرفته، من گرفتم، شايد كسي جواب نداده، شايد داده، شايد مجبور بوده، شايد...
سلام، يني كارگر مدم شدي مو زنگزده؟ عيب نداره درست ميشه، ايشالا پيشرفت ميكني، كار نداري مو زنگ زده؟ كار دارم مو زنگزده، تا خوب رفيق
تقديم به كسي كه تشويقم كرد تا بنويسم زماني كه براي اولين بار قصد كردم ننويسم
مادر پيرم – شهرزاد